|
|
|
|
|
ايكاش ميتوانستم آن چيزي را كه در قلبم هست به او بگويم اما نمي توانم چون گفتني نيستند چون درقالب كلمات نمي گنجند خدايا چطور به او بگويم وقتي من يك قدم به سوي تو مي آيم تو دهها قدم به سمت من مي آيي وحضور او مرا ياد قدمهاي تو مي اندازد خدايا چطور به او بگويم رازهايي را كه با تو داشتم واين رازها فقط بين من وتوست وچقدر حضور او مرا به ياد تو ورازهايي كه با هم داشتيم مي اندازد واين احساسها همه نگفتني است خدايا چطور به او بگويم شيهايي را كه قرآن به دست آنقدر اشك مي ريختم وبا تو راز ونياز مي كردم و عهدوپيمان مي بستم تا خوابم ميبرد .او از هيچكدام از آن عهد وپيمانها ورازها خبر ندارد من نيز نميتوانم به او بگويم خدايا چطور به او بگويم حضورش مرا ياد همه آن لحظات زيبا وملكوتي وآن عهد وپيمانها ورازها مي اندازد و قلبم به ياد آن لحظه ها مي لرزد خدايا همه اينها را فقط به تو ميگويم وهمه چيز را به تو مي سپارم تو اول و آخر وباطن و ظاهر همه چيزي |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 9:8 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
انسان آنقدرها كه به نظر مي آيد كوچك وحقير نيست اوتمامي آسمان وكائنات رادر خويشتن دارد او همه هستي رادر خود پيچيده است آري اودر ظاهر شبنمي بيش نيست اما دردل اقيانوسي بي كرانه را پنهان كرده است علم به همين ظاهر محدود پرداخته است ظاهر شبنم آنهايي كه به ژرفاي هستي آدمي فرورفته اند با شگفتي دريافته اند كه هرچه بيشتردر اين بيكرانه غرق شوند اورا بيكرانه تر مي يابند هنگامي كه به هسته ي مركزي وجود آدمي مي رسي درمي يابي كه اوبا هستي يگانه است او همه ي جهان است اين است تجربه ي ذات الوهي در انسان به درون خويش سفر كن به ژرفاي خودبرو خدا درتوست كشفش كن ازكتاب عشق پرنده ايي آزاد ورها نوشته اوشو عارف هندي ترجمه مسيحا برزگر |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 12:47 توسط فاطمه
|
|
||