تبليغاتX
به سوي نور

با چشم پوشيدن از آنچه ممكن است در گذشته اتفاق افتاده باشد عشق وبردباري رابه نمايش گذاريد. تمايل براي نادرست خواندن سخن ديگران رابا اشاره به استدلالهاي نادرستشان درگذشته سركوب كنيد. تمايل براي پيروز شدن دربحث رادروجودتان بكشيد وبه تمايلتان براي معاشرت ومجالست پروبال دهيد

 Demonstrate tolerance and love by ignoring what may have transpired in the past. Avoid the inclination to make someone wrong by pointing out the fallacies of their point of view with examples from their past. Let go of  the desire to win, and cultivate the desire to communicate


گفتاری از وین دایر- کتاب 101 راه برای دگرگونی زندگی شما ترجمه محمدرضا آل یاسین
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 8:44  توسط فاطمه  | 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.


عرفان نظرآهاری
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 16:13  توسط فاطمه  | 

قبل از نوشیدن آب ، هر روز جملات زیر را با انرژی و قدرت تکرار کنید.

لیوان اول ، بعد از بیدار شدن صبح:

خداوندا، سپاس تو راکه بار دیگر به من طلوع خورشید را هدیه دادی ، قول می دهم امروز هر جا که بروم مهری برسانم حتی با لبخندی . به من کمک کن ، امروز را به شاهکاری بی همتا تبدیل کنم.

لیوان دوم ، حدود ده صبح:

افتخار می کنم که از امروز پاک ترین انسان روی زمین هستم.

لیوان سوم حدود دوازده ظهر:

من نظر کرده خداوندم.

لیوان چهارم بعد از نهار:

خداوندا تورا سپاس به خاطر برکاتی که به من بخشیدی ، خزانه غیبت را به روی من و خانواده ام بگشای.

لیوان پنجم، ساعت چهار عصر:

عشق الهی هم اکنون مرا ثروتمند و توانگر می سازد.

لیوان ششم ساعت شش عصر :

به هر سو که می نگرم موفقیت به من لبخند می زند.

لیوان هفتم ، قبل از شام:

هر روز از هر لحاظ بهتر و بهتر می شوم .

لیوان هشتم ، قبل از خواب :

خداوندا، سپاس تورا که یک روز دیگر را به من هدیه دادی ، کشور عزیزم ایران را در پناه خوذت حفظ کن و صلح را در جهان حاکم فرما.  خود و خانواده ام را به تو می سپارم ، ای مهربان ترین مهربانان.

پروردگارا خوابی آرام به من هدیه بده ، که من عاشق تو هستم .

این جمله ها راهمراه با نوشیدن 8 لیوان آب به مدت 21 روز تکرار کنید و به چشم خود ببینیدکه چطور خود و زندگی تان تغییر خواهد کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:11  توسط فاطمه  | 

این اندیشه راچراغ راهتان قراردهید که عادتهای نا مطلوب رااندک اندک وبا ترفندهای مختلف ازقلمرو زندگیتان بیرون رانید. بکوشید افکار مسموم شخصی رادر لحظه بروز وظهور متوقف سازید. این کاررا به صورت لحظه ایی وسپس روزانه انجام دهید به این ترتیب می توانید رسوبات افکار مسموم راززوایا واعماق باطنتان پاک و مصفا کرده وبه جای آن اندیشه های ناب و خالص بنشانید

Entertain the thought that you remove bad habits from your life by coaxing them downstairs one step at a time. Try to catch individual toxic thoughts in the moment they are occurring, one moment at a time, one day at a time, and you  will be able to achieve the transition from toxic to pure.

گفتاری از وین دایر- کتاب 101 راه برای دگرگونی زندگی شما ترجمه محمدرضا آل یاسین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:23  توسط فاطمه  | 

لاينل واترمن،  داستان آهنگري را ميگويد که پس از گذراندن جواني پر شر و شور، تصميم گرفت روحش را

وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به ديگران نيکي کرد، اما با تمام پرهيزگاري، چيزي درست به نظر

نمي آمد. حتي مشکلاتش مدام بيشتر ميشد. يک روز عصر ، دوستي که به ديدنش آمده بود، از وضعيت

دشوارش مطلع شد، گفت :" واقعاً عجيب است، درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مرد خداترسي

شوي،زندگي ات بد تر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف کنم ، اما با وجود تمام تلاش هايت درمسير

روحاني ،هيچ چيز بهتر نشده." آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بار ها همين فکر را کرده بود و نفهميده

بود چه بر سر زندگي اش آمده. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد ، شروع کرد به حرف زدن، و

سرانجام پاسخي را که ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود: "در اين کارگاه، فولاد خام برايم مياورند و

بايد از آن شمشيري بسازم. ميداني چطور اين کار را ميکنم؟اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت

ميدهم تا سرخ شود .بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتک را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه

ميزنم، تا اينکه،  تا اينکه فولاد، شکلي را بگيرد که ميخواهم . بعد آن را در تشت آب سرد فرو ميکنم،و

تمام اين کارگاه را بخار آب ميگيرد،فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميکند و رنج ميبرد.


بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست يابم.

يک بار کافي نيست" آهنگر مدتي سکوت کرد،

سيگاري روشن کرد و ادامه داد: "گاهي فولادي که به دستم ميرسد،نميتواند تاب اين عمل را بياورد.

حرارت ، ضربات پتک و آب سرد،تمامش را ترک مي اندازد. ميدانم از اين فولاد هرگز تيغه شمشير

مناسبي در نخواهد آمد باز مکث کرد و بعد ادامه داد: "ميدانم که خدا دارد مرا در

آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتکي را که زندگي بر من وارد کرده پذيرفته ام ،و گاهي به شدت احساس

سرما ميکنم، انگار فولادي باشم که از اب ديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي که ميخواهم اين است:

خداي من، از کارت دست نکش، تا شکلي را که تو ميخواهي ، به خود بگيرم . با هر روشي که مي

پسندي، ادامه بده، هر مدت که لازم است ،ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولاد هاي بي فايده پرتاب

نکن!"
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:20  توسط فاطمه  | 

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»  
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد:«ببخشين خانم!شما پولدارين ؟»
نگاهي به روكش نخ نماي مبل هايمان انداختم وگفنم:«من اوه....نه!»
 
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماريون دولن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 11:29  توسط فاطمه  | 

يكي ازاساسي ترين توهمات آدمي

 

اينست كه گمان ميكند عشق را مي شناسد

 

به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است

 

هركسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست

 

بنابراين نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند

 

به همين دليل عشق بادنياي ما قهركرده است

 

مابا عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند

 

والدين تظاهر مي كنند كه

 

فرزندانشان را دوست دارند

 

شوهران تظاهر مي كنند

 

همسران تظاهر مي كنند

 

تظاهروتظاهر

 

البته هيچ كس به عمد اينكاررا نمي كند

 

بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند

 

ايكاش از همان ابتدا آدمها مي آموختند كه

 

عشق برترين هنر زندگي ست

 

به جادو مي ماند ومعجزه مي كند

 

ايكاش مي آموختند كه عشق رابايد كشف كرد

 

بايدبراي كشف آن زحمت كشيد

 

بايدبه ژرفاي آن رفت وشيوه ها ي آنرا آموخت

 

عشق هنراست

 

عشق ورزيدن مهارت نيست

 

بلكه امكاني بالقوه در همگان است

 

به همين سبب اميد آن هست كه

 

روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كننند

 

درواقع تنها درچنان روزيست كه

 

انسانيت حقيقي زاده ميشود

 

ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم

 

آن واقعه ي بزرگ وبا شكوه هنوز رخ نداده است

 

 

 

هرآنچه كه موجب بهجت تو ميشود

 

غذاي روح توست

 

چنان نيست كه فقط تن آدمي به غذا نيازمند باشد

 

بلكه روح آدمي به غذا نيازمندتر است

 

همواره جانب بهجت وسرمستي رابگير

 

ازدلمردگي واحساس بدبختي بپرهيز

 

به احساس بدبختي مجال ظهوروبروزنده

 

گرچه گاهي دل آدمي مي گيرد

 

اما اين گرفتگي به آمدن ابرها مي ماند

 

ابرها امروز مي آيند

 

اما فرداهوا باز صاف و آفتابي ست

 

به ابرها بنگربه خورشيد نگاه كن

 

وبه يادداشته باش كه

 

حساب تواز حساب آن دو جداست

 

گاهي هواي دل آدمي تيره وابري ميشود

 

گاهي روح آدمي وارد اقليم شب مي شود

 

اما روح سپيده دمان نيز دارد

 

ما در چرخه ايي از شب وروز

 

مرگ و تولد

 

وتابستان وزمستان در حركت هستيم

 

سعادت درآن است كه

 

بدانيم ما هيچكدام از اينها نيستيم

 

بدين سان انسان به صلح وصفا

 

باخود وهستي مي رسد

 

هماهنگي با قطبهاي متضاد هستي

 

شورآفرين است.

 

اگربداني كه

 

چگونه با احساسي از سعادت و بهجت زندگي كني

 

روحت خواهد باليد

 

وتناور خواهدشد

 

درغيراينصورت درهمان ساحت دانه گي مي ماند

 

وهرگز درخت نمي شود

 

اگردانه درخت نشود

 

واگردرخت به شكوفه ننشيند وميوه ندهد

 

زندگي مي سوزد وبي حاصل مي شود

 

عشق تمام عيار همه چيز رادربر مي گيرد

 

عشق اگر عشق باشد

 

هيچ چيز از حيطه ي آن خارج نيست

 

فراموش مكن كه من از عشق كامل سخن نمي گويم

 

بلكه از عشق تمام عيار سخن مي گويم

 

واينها باهم متفاوتند

 

قرنهاست به ما مي آموزند كه

 

 چگونه عشقمان را كامل كنيم

 

وما نتوانسته ايم چنين كنيم

 

زيرا چنين ايده ايي در مباني اشكال داشته است

 

عشق نمي تواند كامل شود

 

كامل كردن عشق يعني تمام كردن عشق

 

عشق تمام نمي شود زيرا عشق زندگيست

 

عشق جاودانگيست بي زمانيست

 

عشق با مرگ بيگانه است

 

عشق تنها پديده ي زندگي ماست كه

 

ازمرگ فراتر مي رود

 

اما عشق تمام عياربا عشق كامل فرق دارد

 

عشق كامل مبتني برهدف ونقشه است

 

براي تحقق عشق كامل

 

عاشق بايد مسيري خاص را بپيمايد

 

برطبق كليشه هايي خاص عمل كند

 

وبايدها ونبايدهايي رامد نظر قرار دهد

 

تا رفته رفته عشقش را به صفت كمال بيارايد

 

اما عشق تمام عيار ايدئولوژيك نيست

 

زيرا ايده ونقشه وبايد نبايدي در آن نيست

 

لازمه ي عشق تمام عيار اين است:

 

درهرلحظه ودرهركاري كه مي كني

 

دلت رادر كار خويش بگذار

 

تعلل نكن ترديد نكن –همين

 

منظورمن از عشق تمام عيار اين است:

دربرابرجريان پرخروش عشقت سدنزن

ازكتاب عشق پرنده ايي آزاد ورها نوشته عارف هندي اوشو ترجمه مسيحا برزگر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 16:1  توسط فاطمه  | 

حقيقت چهره ي روشن خودرا

تنها به دلهاي بي پيرايه نشان ميدهد

دلهايي كه به لطافت دلهاي كودكان است

دلهايي كه چيزي درباره چيزها نمي دانند

اما با چيزها مانوسند

دانش ما درباره چيزها

حجاب ديدن آنها مي شود

هرچه از هستي بگويي

پرده ايي ديگربراوبسته ايي

ذهن آهن رباي براده هاي ناداني ست

آيينه ي دل وذهن را از غبار دانسته ها پاك كن

تماشاگر شگفتي ها خواهي بود

آيينه ي بي زنگارسيماي حقيقت را نمايان مي كند

حقيقت در حجاب نيست

توخودحجاب خودي

ازميان برخيز

 

ازکتاب " عشق پرنده ایی آزاد ورها" از اوشو عارف هندی ترجمه "مسیحا برزگر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 8:53  توسط فاطمه  | 

خدايا خودت مي دوني كه بجز تو هيچكسي را ندارم مي دانم ويقين دارم تمام اتفاقاتي كه افتادند فقط يك بهونه بود بهونه تو براي اينكه دلت برام تنگ شده بود تو،من را فقط براي خودت مي خواهي و نمي تواني وطاقت نداري ببيني كه من حواسم به چيز ديگه ايي پرت شده تودرعشق خودت ثابتي اما من نه در پيشگاهت احساس شرم مي كنم همه آن اتفاقات همه آن ناراحتيها فقط و فقط براي اين بود كه دلت برام تنگ شده بود و مي خواستي دو كلام باهات حرف بزنم و اشك بريزم ومن مثل هميشه ازترفندها و نمايشهاي تو غافل . خدايا خوب مي دانم كه توزندگي چيزي برام كم نگذاشتي همه چيزهاي خوب و زيباي دنيا را بهم دادي فقط يك غم كوچيك دادي آن غم را هم براي خودت گذاشتي مي دانم آنقدر بي معرفتم كه اگر آن غم نبود هيچوقت يادت را نمي كردم ودر مقابلت اشك نمي ريختم از اينكه در عشقم به تو اينقدر كاهل و سستم در پيشگاهت خجالت مي كشم خداي دوست داشتنيم من هميشه بدكردم درحق خودم اما تو هميشه من رادر آغوش پراز مهر خودت جا دادي هميشه من را دوست داشتي ويك لحظه از يادم غافل نشدي تمام آن نمايشها هم فقط بخاطر من بود بخاطر اينكه دلت برام تنگ شده بود
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 16:0  توسط فاطمه  | 

پيام اصلي من اين است:

زندگي ات رابر مبناي ترس بنا نكن

بي هيچ واهمه ايي زندگي كن

تنها دراين صورت است كه به معناي واقعي كلمه ،زندگي كرده اي

ترس، تورابسته نگه مي دارد

ومانع باز شدن وشكوفايي ات مي شود.

ترس موجب مي شود كه پيش از اقدام به هركاري،

هزارويك نگراني ودغدغه راه تورا سدكنند

آيا اين درست است؟غلط است؟

اخلاقي ست؟غيراخلاقي ست؟

عرفي ست؟خلاف عرف است؟

فكركردن به اينها تورا سردرگم تر مي كند.

اين ها سياه چاله هاي كهكشان روح تواند.

رهيافت من كاملا متفاوت است.

انسان جايزالخطاست

خطاكردن لازمه ي انسان بودن وانسان شدن است.

فقط يك چيزرادرخاطرداشته باش:

سعي كن خطاهاي خودراتكرار نكني.

تكرار خطاها نشانه ي حماقت است.

انسان، كاشف زندگي ست.

دركشف زندگي،

ازخطاكردن گريزوگزيري نيست

اگربيش ازحدازخطاها بترسي،

ازكشف زندگي در مي ماني

وبدين سان،

از هيجان شركت درماجراي پرازشگفتي زندگي،

كنار گذاشته مي شوي.

خشكه مقدس ها اين گونه اند.

آن هاهيچ گاه طعم زندگي را نمي چشند.

مي آيندو مي روند، بي آنكه خطايي از آنها سربزند،

بي آنكه ديكته ايي بنويسند،

بي آتكه دركلاس زندگي حضور پيدا كنند،

بي آنكه زندگي كنند.

چه قدرحقيروملال انگيزند

خشكه مقدس هاي خشك مغزبي روح وبي دل وبي شهامت!

تمامي تلاش من آن است كه

درتوروح شورومستي بدمم.

دلم مي خواهد ميل به زيستن، زنده بودن ، باليدن ورقصيدن رادر تو برانگيزم.

مي خواهم شجاعت بودن وجانانه بودن را

درتو ببينم.

دوست دارم گام هايت به بلندي پيمودن قله ها باشد.

توبايد همه ي امكانات زندگي ات را تحقق ببخشي.

توهنوز ازپنج درصد امكانات خويش نيز

استفاده نكرده ايي.

نودوپنج درصد توانايي هاي تو راكد مانده است .

ترس تورا مي بندد وزنداني خويش ات مي سازد.

نترس.

گشوده باش.

گشوده به روي بيكران.

نترس،

زيراخداوند است كه درباره تو قضاوت مي كند.

اوطبيعت بشري تورا به خوبي مي شناسد.

درروز داوري به او خواهي گفت:

" آري اي خداي همه دان ودوست داشتني !

خطاكرده ام .مي دانم ومي دانم كه مي داني.

خطاكرده ام وبعضي از كارهاي ناصواب ديگر.

ورود ممنوع رفته ام

وچند چراغ قرمزديگررا هم رد كرده ام"

وخداوند تبسمي خواهد كرد.

درك ات خواهد كرد.

تورادررداي لطف خويش خواهد پيچيد

ودوست ات خواهد داشت.

پس نگران نباش!

 

ازكتاب "عشق پرنده ايي آزاد ورها" نوشته اوشو عارف هندي ترجمه مسيحا برزگر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 22:20  توسط فاطمه  |